تبليغاتX
به تكرار تمام بودن ها، تو




به تكرار تمام بودن ها، تو

دست مرا بگير كه از دست مي روم، نفسي نيست ... غير از ولايت تو و آلت در من ولاي هيچكسي نيست

بابایی سلام

کلی باهات حرف دارم. امروز اومدم از تو گله کنم.

یه عمر با اعتقادی بزرگم کردی که به خوبی و درستی ش ایمان داشتی و داری و منم دارم، اما بابایی این اعتقاد تو دنیای امروز...

یه دختر رو لای پر قوی بزرگ کردی و به تمام اعتقادات خودت پایبندش کردی اما آماده ش نکردی واسه جامعه ای که عمل به حرفای تو، توش خیلی سخته...

بابایی، دیگه دارم تموم میشم... از اون دختر محکمت چیزی به جا نمونده... روحم خسته ست و دلم تنها و غریب...

بابایی، نه نمی تونم غیر اون چیزی باشم که تو بزرگم کردی و نه تحملم به اندازه این همه سختی یه ...

مثل همیشه بازم یه غمی هست...

بابایی، دختری رو که با تمام عشقت و با تمام ایمانت بزرگ کردی و فرستادیش تو جامعه حالا روحش داغونه و دلش...

بابایی، کاش اینجا بودی تا بازم پناه بی کسی هام می شدی، کاش اینجا بودی تا اشکمو پاک کنی و خنده بکاری رو لبام. کاش اینجا بودی تا بازم با حرفای قشنگت روحم سیراب کنی.

اما حالا نازدونه دخترت کیلومترها از تو فاصله داره و می دونه که اگه بخواد این گله ها رو به خودت بگه قلبت مهربونت چقد رنج می کشه...

بابایی، من درس صبر رو خوب یاد گرفتم... اما خیلی خسته م بابا. اشکام همیشگی شده بابا، دلمو خیلی سوزوندن بابا... آی بابا داغون شدم...

گریه شده کار یکی یه دونه خونه ت بابا...

*******

دلم برای از تو گفتن تنگ شده مولا...

مولا تو تمام امید منی...

یاعلی پناهم باش.

*********

نامه های پست نشده با اسم علی نوشته شد و یک سید بود چون من عاشق مولا و بچه هاشم و برام یه حرمت خاصی داره این اسم سیدعلی.

اما نذاشتین و ازم گرفتین پناه دردامو... تنها راهی رو که بلد بودم واسه گفتن غم هام...

من تو را دارم...

********

...: خدایا شکرت.

...: دارد میرسد روز شادی مولا علی.

یاعلی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:43 توسط مهشید|

لحظه چشم وا کردن من

از نخستین نَفَس گریه

در دوازدهمین صبخ اردی بهشت هفتاد و یک

تا بیست اردی بهشت پیاپی

پیاپی!

عین یک چشم بر هم زدن بود

لحظه دیگر اما

تا کجا باد؟

تا کی؟

بیست سالم شد...

*******

داداشم، عشقم، تولدت مبارک.۱۵ ساله شدنت مبارک عزیزم.

چقدر امسال غریبم تو روز تولدم بدون تو ... هرسال من و تو با هم بزرگتر شدنمون رو جشن می گرفتیم و امسال من تنها ...

عاشقانه دوست دارم نازنین برادرم، تولدت مبارک مهدی جان.

**********

...: ببخشید قیصر عزیزم اگر دوم شد دوازدهم و سی و هشت شد هفتاد و یک و بیست.

...: می ترسم...

...: روز معلم مبارک.

...: شکرت خدا.

بعد نوشت:

بیست سالگی و دردسراش!

اولش که می خواستم گوشیمو بدم دست آقایون که هم با گوشی خودشون هم گوشی من عکس بگیرن از استاد اونقد مبهم گفتم که بیچاره ها فکر کردن میگم با اون گوشی نه با گوشی من! فکر کنم ناراحت شدن.ببخشین لطفا.

دوم که اولین سوتی رو دادم سرکلاس بحث سر موازنه انرژی بود و من که هنوز تو حال و هوای بحث فشار بودم با کمال اطمینان گفتم سیستم بسته بخاطر فشار مطلق. در حال که به خاطر تبادل انرژی و کار سیستم باز بود!!!!!!!

یاعلی

بی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:27 توسط مهشید|

هرچی تلاش کردم که چیزی بگم نشد...

چی بگم وقتی حکایت در سوخته، پهلوی شکسته و صورت سیلی خورده و چادر خاکی رو همه می دونن...

چی بگم از مهتاب غرق خون و ریسمان بر دست و شمشیر بر گردن آفتاب... چی بگم.

وای مادر از غربتت... وای مادر از مظلومیتت ... وای مادر...

وای مادر وای...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:1 توسط مهشید|

فقط چند روز دیگر چراغ خانه علی خاموش می شود...

فقط چند روز دیگر دنیا ...

دلم گرفته حضرت مادر، دلم خیلی گرفته...

چه حسرت ها که تو دلم مونده و چه ناله ها که خفه شده ...

آخ مادر...

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

یاعلی

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:36 توسط مهشید

وقت گفتن از تو مرد غزل هايم

شعرم سپيدتر از برف زمستاني ست

انگار اسم تو مغناطيسي ترين شي ء زمين است عشق من،

كه حتي دوردست ترين دل ها را هم جذب مي كند...

گناهش به پاي دل ديوانه من،

تمام لحظه هايي را كه هوس مي كنم بگويم

سبحانك يا انت؛ مرد غزل هايم...

خدا هم مي داند عشق تو يعني نهايت بودن...

چند روز ديگر مانده تا مهتاب رخت ببند از خانه ت مولا...

واويلا.. واي من... آي مولا...

****

...: شكر...

...: دلم هواي روز تورو داره.

...: يا زهــــــــــــــــــــــــــرا

يا علـــــــــــــــــــــــــــــي

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:36 توسط مهشید|

سلام

من نوروز را در خانه خودمان نبودم. ما رفتیم روستا تا پیش اقوام مان باشیم. موقع سال تحویل من خانه عمو یوسف بودم. سپس ما به دیدار اقوام و خویشان رفتیم.

ما سوم فروردین به خانه بازگشتیم چون عروسی دخترعمویمان فردا و پس فردایش بود. ما بعد به عروسی رفتیم و آنجا خوش گذشت.

سپس دوباره در خانه خودمان ماندیم تا روز سیزدهم که با جمعیتی بیست سی نفری رفتیم بیرون. آن روز هم خیلی خوش گذشت.

روزهای بعدش ما خیلی خوش بودیم چون که آبجی سین جونم قرار بود بیاید خانه مان. سین جونم،آقاشون،داداششون و پسرخاله شون اومدن و ما خیلی خوشحال بودیم و خیلی سین جون رو دوست داشتیم.

سین جون فرداش رفت و ما فرداش راهی اینجا شدیم و الان خیلی ناراحتیم...

انشایمان تمام شد اما حرف هایمان...

**********

...: خدایا شکرت.

...: سري بعدي هم دارد!

یا علی

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:58 توسط مهشید|

سلام...

عاشقم کن تا بیفتم عشق کشف اتفاقه

وحشت از دوری ندارم فاصله یعنی علاقه

حرمت اسم نجیبت تو کتابا جا نمیشه

من الفبا می نویسم اسم تو پیدا نمیشه...

ممنونم که طلبیدی ... ممنونم.

***

...: شکر.شکر.شکر.

یا علی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:7 توسط مهشید|

- داری میری؟

- آره.

- کجا؟

- ته دنیا...

- این دنیا ته نداره هرجا بری آخرش میرسی جای اولت.

- ولی من تا تهش میرم.

- می دونی سر و ته دایره کجاست؟

- نه.

- پس نمیرسی به تهش.نهایتش همین جاست نقطه شروع. بگو میرم شروعمو پیدا کنم.

.

.

.

- آره، میرم شروعمو پیدا کنم.

*******

...: شکر مهربونم.

یاعلی

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 13:40 توسط مهشید|

واضح فریاد زدنش کار ِ من نیست... هرچی فکر می کنم می بینم گفتن چیزی که همه می بینن و حس می کنن فقط بیخود گفتن. اما ... یه جای کار می لنگه! همه می بینن همه حسش می کنن اما چرا درکش نمی کنن، چرا بازم هست، چرا عوضش نمیشه روز و روزگار؟؟ کلی سوال که میشه تمام فکر و ذکر ذهن من.

اومدم هربار یه جوری با استعاره و تشبیه و تشخیص و هر آرایه ی دیگه گفتم اما بازم کسی ... فقط حرف زدن اما تغییری نبود.کسی نخواست کمکی بکنه فقط حرف بود و حرف...

من دنبال تشویق و تنبیه کسی نبودم و نیستم. یک عمر هزار آفرین شنیدم و خیلی جاها هم تنبیه شدم، من دنبال کسایی بودم که بشنون و بفهمن و بخوان کاری بکنن.

این دنیا و هر چی که داره کار ماست...

همین.

...: شکرت مهربونم.

...: اما آن علی! علی هیچکس نبود و نیست تنها یک نام بود در نوشته من.نام علی را برگزیدم چون عشق مولا علی تنها دار دل من است.علی ِ نوشته من،تنها یک نام بود برای بیشتر شدن حس نوشته.همین

...: می دونم که نگفتنش خیلی بهتر بود اما گفتم...

...: تو که نیستی چقدر آسمانم باران می بارد!

...: این روزها واژه ها را کم آورده م...(سه نقطه یعنی انتهای هر سطرت معلق است!)

...: ۱-۰ به نفع شما حاجی!از ما گفتن انتقاممو می گیرم!

یاعلی

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 9:57 توسط مهشید|

دلم هوای حاج کاظم آژانس شیشه ای رو کرده... فقط همین.

یا علی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 10:12 توسط مهشید

محض رضای خدا فقط چند لحظه اون سر مبارک رو بچرخون و همه جا رو ببین.اگه میشه فقط چند ثانیه زمین رو هم نگاه کن. لطفا اگه وقت داری یه کم هم صدای اطرافیانت رو بشنو... دیوانه شدم از دست تو. فقط همین.

*************

سطر های بی تو ... غم نشسته روی سطرهای بی تو و رژه می رود در پیش چشمانم... واژه ها مرا به بازی گرفته اند، هرچه می کنم یک «تو» کم می آورم!... باز هم من ماندم و سطرهای بی تو...

*************

 ...: نامه های پست نشده دیگه نداریم.از عاشقانه های مبهم هم دیگه خبری نیست.می خوام واضح حرف بزنم ببینم که می تونه جواب بده.همین

...: نیازمند شعری فوق العاده زیبا درباره ی مولای عشق،حضرت پدر،هستم.یاری بفرمایید لطفا.ممنونم

...: عنوان هیچ ربطی به متن نداره شما ببخشید!

...:خدایا شکرت دوست دارم شدید.

...:یک عمر هر دردی به من دادی،حس می کنم عین نیازم بود،جایی که افتادم به پای تو،زیباترین جای نمازم بود...

...: یا حسین

یا علی


برچسب‌ها: چشماتو وا کن
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:57 توسط مهشید|

سلام مرد غزل های من

لبخندهای لاغرم این روزها کمرنگ تر از همیشه اند... گاه گاهی که می خندم از غم است نه از شادی...

این روزهای سرشار از تو اما بی تو را با هجوم یاد تو می گذرانم، عمریست بی تو بودن درد را همسایه م کرده و من همبستر اشک شده ام.

بی تو از تمام رنگ ها بریده م، رنگ بی رنگی سهم من شده است. غزل هایم، قدم هایشان را گم کرده اند... شعر بی تو، تمسخر واژه هاست.

مرد غزل هایم، این روزهای دور از عشق، سخت و سنگین می گذرند... دور از تو... دور از تو ... یعنی دور از نگاه خدا.

بی تو ، آسمان عشق نمی بارد.

مرد روزگاران رفته و نیامده، بهانه هایم ته کشیده اند برای بودن...دوباره گم شدم... سردرگم و بیقرار و لبریز سوال... لبریز چیزهایی که تمام زندگی ام را خط میزنند...

این روزها، یاد تو تنها توان دل من است، تنها نیروی حیات بخش روزگار من...

می ترسم مرد روزگاران دور، مرد روزگاران همیشه، می ترسم... اگر بی تو شوم... وای من... وای من...

بی تو شدن یعنی... زبانم لال... تنها هجوم توست که مرا از خویش بیرون می کشد...هجوم تو...

لبخند تو،آرزوی روزگاران است و من... وای من... وای من...

از رفتن بهانه لبخند گفتن، سخت است و بدتر از آن، بهانه غم بودن است و من بهانه غم توام مرد روزگاران همیشه...

دلگیری از من ... دلگیری از من... که رنگ از رخ روزگارم پریده و آسمانم تیره شده است. دلگیری از من که باد خانه دلم را ویرانه کرده و سیل اشک همدم ثانیه های روزگارم شده است. دلگیری از من... وای من... وای من...

بی تو ، مرد غزل هایم، تنها مرد روزگاران همیشه، دل مرده است و روح ناتوان... بی تو ، من بر باد رفته ام...

دستان تو ، تنها راه نجات من است... با تو ، تنها با تو، زندگی ، زندگی است...
*********

...: تو عالم بچگی و سادگی وقتی غمی دنیامو تاریک می کرد،پدر میگفت یا علی و پا میشد،منو به آسمونا نزدیک میکرد،بچگیام عمریه رفته از یاد، با اینکه از غصه دارم تا میشم، وقتی که غم وجودمو می گیره، بازم میگم یاعلی و یاعلی و پا میشم...

...: دل است دیگر... گاهی به سرش میزند خود را غرق کند در بی تو بودن ها!

...: شکرت خدا؛ ممنون.

یا علی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:49 توسط مهشید|

این روزها...

حسی برای نوشتن نیست جز اشک...

یا علی

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:45 توسط مهشید

میان تمام واژه های من ، تو تمام نشدنی ترینی...

دل تنگم... دلتنگ تو بهترین نقش روزگار من... خسته م از روزگار بی مولا... از روزگاری که تو در آن گم شده انسانی...

دلتنگم برای تمام سطرهای لبریز از تو ... دل تنگم...

تو تو تو تو تو تو .... به تکرار ابدیت تو...

به تکرار تمام بودن ها تو ...

************

نمی دونم چرا این روزا بازم آشوبم... بازم درگیر فکرهایی که سخت آزارم میدن... حسی که ناشناخته ترین حس دنیاست جوونه زده تو تموم وجودم و من نمی فهممش... دنبال چیزی یا کسی غیر از همه اونچه که در اطرافم هستم... دنبال یک ناشناخته...

دلگیرم مولا... دلگیر از این روزگار بی تو ... چیزی نمونده تا غدیر مهر...

کاش خالی نبود جای تو

یا علی

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 10:27 توسط مهشید

اینجا میون این همه نبودن چقد خوبه که تو هستی بهترینم... دل خوشم به بودنت به داشتنت... ممنونم.

...: دانشگاهم و فعلا حوصله مطلب جدید ندارم.بماند بعدها... پس تا اطلاع ثانویه! نیستم.

...: دلم واستون یه ذره شده...

...:سلام.

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 16:33 توسط مهشید|


آخرين مطالب
» یاور همیشه خوبم...
» اردی بهشت
» وای مادر...
» او میرود دامن کشان...
» تو هستي اين تموم خوبي عشقه ...
» انشاء: نوروز خود را چگونه گذراندید؟!
» دعوتم کردی ممنون توام...
» همین جایی که هستم آخر دنیاست!
» بی واژه
» یزیدی است هرکه در این قافله سر داشته باشد...

Design By : Pichak